دزخند

لغز لطیفه های جایزه دارِ دزفولی

لغز لطیفه های جایزه دارِ دزفولی

الحق و الانصاف که مردمان دزفول ، نوابغ لطیفه پردازی و نخبگان لغزخوانی اند.

در صفحات شادِ دزخند، گرد هم و برای هم رخدادهایی حقیقی را نقل می کنیم که اسناد طبع شوخ و لطیفه پردازی های نمکینِ خطه ی پرنشاط دزفول است.

نشاطی که سرچشمه اش، روح زلال مردمان این شهر و آسانگیری ایشان در گذرانِ روزگار است.

آنچه در «دزخند» خواهیم و خواهید نوشت شواهدی است گویا بر نشاط و تیزهوشی خاصِ دزفولیان در لغرپردازی و لطیفه سرایی.

در طَبَق ِ شادیهای «دزخند»، لغرهای پیشینه و پیرامونِ خود را به اشتراک می گذاریم تا زنده ماند این حقیقت که :

« خـاستـگاه لطیفه های غریـب و لغـزهای نجیبِ دزفولیــان،
نیست مگر روحیات لطیف و نبوغ عجیبشان در خَلق نشاط»

« عید 93 که بشود به سه حکایتِ پربازدیدتر، جوایز نقدی ناقابلی عیدی خواهیم داد »
و البته جایزه ی بزرگترِ شما ، همان لبخندهایی است که بر لب همشهریان خواهد نشست.

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ستون» ثبت شده است

               فیت فیتک


ماه رمضون چند سال پیش رفته بودم به یکی از مساجد شهر برای نماز جماعت مغرب. مسجد وسیعی بود با این وجود امام جماعت نماز رو توی محراب اقامه نکرده و جمعیت رو جمع کرده بودند انتهای سالن مسجد!! و مکان برگزاری نماز تنگ و فشرده شده بود.

گمونم اینجوری میخواستن صف خانم ها  که پشت پرده بود به صف های آقایون متصل بشه.

خلاصه من که طبق معمول دیر رسیده بودم سریع وضو گرفتم و دویدم سمت صف جماعت و با صدای بلند گفتم: یــــــــــــــاااااااااا الله.

امام جماعت هم همکاری کرد و رکوع رو کمی طول داد تا ملحق بشم. من که خیلی هول بودم جلوی یه ستون ایستادم و زود نیت کردم و برای اینکه از بقیه عقب نمونم ، بدون توجه به این که ستون پشت سرم خیلی بهم نزدیکه ، با سرعت دویست کیلومتر بر ثانیه رکوع کردم.

و بدین ترتیب عملاً محکم خودمو از پشت، کوبیدم به ستون که در نتیجه با شدت هرچه تمامتر شلیک شدم به جلو.

یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید.

اصلا امکان حفظ تعادل نداشتم. سرعتِ شلیک اونقدر زیاد بود که حتی نتونستم جهت افتادنم رو عوض کنم.

چشمتون روز بد نبینه ، مستقیماً از ناحیه فیت فیتک Feet Feetak (=ملاچ =کف سر) و با شدت هرچه تمامتر با صندوق عقبِ (...) نفر جلو (که پیرمرد چاق و سنگین وزنی بود) تصادف کردم.

ایشون هم نتونست تعادلشو حفظ کنه و با همون وزن و حجمی که داشت تمام نیروی وارده رو منتقل کرد به جلو و دو نفر جلویی رو رُمبوند(آوار کرد) روی نفراتِ جلوتر...

خلاصه این موج مکزیکیِ شوم به طرفۀالعینی رسید به صف اول و  امام جماعت حینِ رکوع نقش زمین شد.

انگار تو مسجد عملیات انتحاری انجام داده باشن ، هر کسی یه طرف ولو شده بود روی زمین.

من بی خیال ثواب جماعت، جونمو برداشتم و در رفتم. همینطور که از در مسجد میزدم بیرون یکی از حضار فریاد زد:

گِرِیِش گِرِیِش ... تروریست جِس

(بگیرینش ؛ بگیرینش ... تروریست فرار کرد !)

gereyesh gereyesh ...teroris jes


یکی از جوونای نمازگزار توی خیابون دنبالم می دوید و داد میزد:


مُ خُ دونُم کی فرسنیدِتَه

( من که می دونم کی تو رو فرستاده)

mo kho doonom ki feresnideta


مُ خُ دونُم سی چه اومییَه

(من که می دونم برای چی اومدی)

mo kho doonom see che oomiya


اَر پیایی هِیسی وِِیسَک

( اگه مردی وایسا)

Ar piaye heisi veisak

...

آخرش هم نتونست منو بگیره.

خیس عرق رسیدم خونه.


با تشکر از راویُ گرامی: جناب یاسر قربانی


                                               «دزخند» اهداء میکند: 


      یک میلیون ریال پاداش و لوح ِافتخارِ «لُغُزپردازِ برتر» برای مخاطبی که محبوبترین لُغُزپرداز شود.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۶
شادی دزفولی