کُوشام (kowsham)
آقای لام ، پیرمردی روضه خوان بود که نه صدایش چندان گرم و نه سوادش چندان متناسب با شغلش بود و اصطلاحاً منبرِ سردی داشت.
در عوض خیلی علاقه داشت که طولانی بخواند و معمولاً هم فراتر از حوصله ی مستعمین و مجلس ، روضه را طول می داد.
یک بار ، آنقدر مجلس را طول داد و با صدای بلند و نه چندان دلنشین خواند و خواند تا همگان را خسته کرد.
مستمعین یک به یک برخاستند و مجلس را ترک کردند تا جایی که فقط یکی از مستمعین به نام آقای «میم» پای منبر باقی ماند.
اما سرانجام او هم به عنوانِ آخرین مستمع پس از مدتی تحمل برخاست و درست در لحظه ای که آقای «لام» چشمانش را بسته و با صدای بلند در حال خواندن بود سعی کرد بدون جلب توجه و به آرامی از مجلس بیرون برود.
اما آقای «لام» که از لای پلک ها متوجه این حرکتِ « میم» شده بود، دیگر طاقتش را از کف داد و با غیظ ، سرِ او تشر زد که :
« کجا برویی ؟ پَ نَ دارُم بخونُم ؟»
«میم» هم فی الفور جواب داد:
«آقا بِروُوم سراغ کُشام ، یَکتَه نَگُروِون »
Agha darom berowom soraghe kosham . yakta nagoroven
(آقا ! دارم میروم سراغ کفشهایم که مبادا در انبوه کفش های حاضرین مجلس !!! با کفش دیگران قاطی و لابه لای آنها گم شوند.)
(کنایه ای ظریف و رندانه به این واقعیت که وقتی مجلسِ اینقدر خلوت شده که همه رفته اند و فقط من باقی مانده ام ، پس دیگر چه جای گیر دادن به من دارد!!)
گوینده ی خاطره: آقای سین.الف

به علاوه
اگه مایـــــــــــــل به تبـــــــــــادل لینـــــــــــــــــــــک هستـــــــــــــــــِد
خبــــــــــــــــــرم کنــــــــــــــــید
التماس دعا